باز در بحر ولايت ...
باز در بحر ولايت گهري پيدا شد
ابر، يک سو شد و قرص قمري پيدا شد
گلشن عشـق و اميـدِ پسـر فاطمه را
الّه الّه! چــه مبـارک ثمـري پيدا شد
يکصدا خنده زنان اهل سماوات و زمين
همـه گفتنـد حسين دگـري پيـدا شد
يا حسين اي پسر فاطمه چشمت روشن
ذکر و تسبيح و دعا را پدري پيـدا شد
يم توحيد به جوش آمد و در دامن آن
صدفي گشت عيان و گهري پيـدا شد
همه خوبان جهان يکسره کردند اقرار
که ز خوبان جهان خوبتري پيدا شد
روي حق روي نبي روي امامان يکسر
همـه در صورت زيبـا پسري پيدا شد
مژده اي اهـل تـولا شـب ميلاد آمد
جان بگيريد به کف حضرت سجاد آمد
*****
سوره ي نـور حسين بـن علـي سيمـايش
دو جهـان شيفته ي حسن جهـان آرايش
چشم مادر به تماشاي جمالش روشن
جـاي گل بوسه ي بابا بـه همه اعضايش
نقش فرقان محمد خط و خال و حسنش
جـاي پيشانـي جبريل به خاک پايش
شجـر نـور بــود آيتــي از جلـوه ي رخ
ملک العرش بـود بنـده و او مولايش
اين همان سوره ي طور است و کتاب مستور
که بـود قـلب حسين بن علي سينايش
پاي داوود پيمبـر بـه زمين مي چسبد
گـر بـه هنگـام تضـرع شنود آوايش
نور بر عرش کند سر ز مناجات شبش
روح بخشـد بر وي با دم روح افزايش
پاي تا سر قـد و بـالاي علي را بيند
چشم بابا بـه تمـاشاي قد و بالايش
معني پنج کتاب است نهان در نفسش
چـارده سـوره ي نـور است رخ زيبايش
به جـلال و شـرف و قدر ندارد همتا
در همه عالم چون خالق بيهمتايش
نه عجب عالم اگر گردد فرمانبر او
ابر بـارد بـه منـاجات غـلام در او
*****
روي او مصحف قدر و شرفش پيغمبر
گوهـر چـار يـم نـور و يـم هفت گهـر
استـلام حجـرش کـور کند چشم هشام
کعبـه دور سـر او گـردد بـا حجر و حجر
ميتـوان در غل و زنجيـر بگيرد چو علي
بــا دو انـگشت يـداللّهــي در از خيبــر
کـرم و جــود بـود سائــل پشـت در او
شـرف و قـدر به خـاک قـدمش آرد سر
حلقه ي سلسلـه در حلقـه ي فرمان وي است
سنـگ بـر لـب بامنــد از او فرمــان بر
اين خليلي است که با هر سخنش بت شکند
احتياجش نه بـه دست است نه بازو نه تبر
اوست آن بنده که چون پاي نهد در محراب
در نمـاز شبش از هـوش رود مـرغ سحر
اين توانمند خطيبي است که در مسجد شام
بر سـر تخت ستـم بشکنـد از خصم، کمر
اين رسولي است که بوده است چهل معراجش
سـوي معبـود بــه دنبـال سـر پـاک پدر
چه روي ناقه ي عريـان چه به ويرانه ي شام
اين امام است امام است امام است امام
*****
اين امامي است که همگام امام شهداست
پدر حلم و رضا و پسـر خـون خداست
موج در موج بـود لنگـر کشتـي نجات
گام در گام همه شعله ي مصباح هداست
در عنايت کمـي از کفه ي جـودش عالم
در حقيقت نمي از قطره ي علمش درياست
طاعت خلق سماوات و زمين بي مهرش
به خـدا روز قيـامت سنـد بي امضاست
اين خدا نيست خدا نيست خدا ميداند
طلعت غيـب در آيينـه ي رويش پيـداست
بــيجهت سـدِّ رهِ زائــر او گرديدنـد
حـرم حضـرت سجاد، بقيـع دل ماست
اين عليبنحسين است که با فريادش
همه جا کرببلا و همه دم عاشوراست
تـا خدايي خداونـد، امـام است به خلق
بـه خدايـي خدايي که جهان را آراست
«ميثما!» از سخن مدح، فراتر خوانش
اين کتابي است که هرگز نبود پايانش
*****باز در بحر ولايت گهري پيدا شد
ابر، يک سو شد و قرص قمري پيدا شد
گلشن عشـق و اميـدِ پسـر فاطمه را
الّه الّه! چــه مبـارک ثمـري پيدا شد
يکصدا خنده زنان اهل سماوات و زمين
همـه گفتنـد حسين دگـري پيـدا شد
يا حسين اي پسر فاطمه چشمت روشن
ذکر و تسبيح و دعا را پدري پيـدا شد
يم توحيد به جوش آمد و در دامن آن
صدفي گشت عيان و گهري پيـدا شد
همه خوبان جهان يکسره کردند اقرار
که ز خوبان جهان خوبتري پيدا شد
روي حق روي نبي روي امامان يکسر
همـه در صورت زيبـا پسري پيدا شد
مژده اي اهـل تـولا شـب ميلاد آمد
جان بگيريد به کف حضرت سجاد آمد
*****
سوره ي نـور حسين بـن علـي سيمـايش
دو جهـان شيفته ي حسن جهـان آرايش
چشم مادر به تماشاي جمالش روشن
جـاي گل بوسه ي بابا بـه همه اعضايش
نقش فرقان محمد خط و خال و حسنش
جـاي پيشانـي جبريل به خاک پايش
شجـر نـور بــود آيتــي از جلـوه ي رخ
ملک العرش بـود بنـده و او مولايش
اين همان سوره ي طور است و کتاب مستور
که بـود قـلب حسين بن علي سينايش
پاي داوود پيمبـر بـه زمين مي چسبد
گـر بـه هنگـام تضـرع شنود آوايش
نور بر عرش کند سر ز مناجات شبش
روح بخشـد بر وي با دم روح افزايش
پاي تا سر قـد و بـالاي علي را بيند
چشم بابا بـه تمـاشاي قد و بالايش
معني پنج کتاب است نهان در نفسش
چـارده سـوره ي نـور است رخ زيبايش
به جـلال و شـرف و قدر ندارد همتا
در همه عالم چون خالق بيهمتايش
نه عجب عالم اگر گردد فرمانبر او
ابر بـارد بـه منـاجات غـلام در او
*****
روي او مصحف قدر و شرفش پيغمبر
گوهـر چـار يـم نـور و يـم هفت گهـر
استـلام حجـرش کـور کند چشم هشام
کعبـه دور سـر او گـردد بـا حجر و حجر
ميتـوان در غل و زنجيـر بگيرد چو علي
بــا دو انـگشت يـداللّهــي در از خيبــر
کـرم و جــود بـود سائــل پشـت در او
شـرف و قـدر به خـاک قـدمش آرد سر
حلقه ي سلسلـه در حلقـه ي فرمان وي است
سنـگ بـر لـب بامنــد از او فرمــان بر
اين خليلي است که با هر سخنش بت شکند
احتياجش نه بـه دست است نه بازو نه تبر
اوست آن بنده که چون پاي نهد در محراب
در نمـاز شبش از هـوش رود مـرغ سحر
اين توانمند خطيبي است که در مسجد شام
بر سـر تخت ستـم بشکنـد از خصم، کمر
اين رسولي است که بوده است چهل معراجش
سـوي معبـود بــه دنبـال سـر پـاک پدر
چه روي ناقه ي عريـان چه به ويرانه ي شام
اين امام است امام است امام است امام
*****
اين امامي است که همگام امام شهداست
پدر حلم و رضا و پسـر خـون خداست
موج در موج بـود لنگـر کشتـي نجات
گام در گام همه شعله ي مصباح هداست
در عنايت کمـي از کفه ي جـودش عالم
در حقيقت نمي از قطره ي علمش درياست
طاعت خلق سماوات و زمين بي مهرش
به خـدا روز قيـامت سنـد بي امضاست
اين خدا نيست خدا نيست خدا ميداند
طلعت غيـب در آيينـه ي رويش پيـداست
بــيجهت سـدِّ رهِ زائــر او گرديدنـد
حـرم حضـرت سجاد، بقيـع دل ماست
اين عليبنحسين است که با فريادش
همه جا کرببلا و همه دم عاشوراست
تـا خدايي خداونـد، امـام است به خلق
بـه خدايـي خدايي که جهان را آراست
«ميثما!» از سخن مدح، فراتر خوانش
اين کتابي است که هرگز نبود پايانش
*****
ابر، يک سو شد و قرص قمري پيدا شد
گلشن عشـق و اميـدِ پسـر فاطمه را
الّه الّه! چــه مبـارک ثمـري پيدا شد
يکصدا خنده زنان اهل سماوات و زمين
همـه گفتنـد حسين دگـري پيـدا شد
يا حسين اي پسر فاطمه چشمت روشن
ذکر و تسبيح و دعا را پدري پيـدا شد
يم توحيد به جوش آمد و در دامن آن
صدفي گشت عيان و گهري پيـدا شد
همه خوبان جهان يکسره کردند اقرار
که ز خوبان جهان خوبتري پيدا شد
روي حق روي نبي روي امامان يکسر
همـه در صورت زيبـا پسري پيدا شد
مژده اي اهـل تـولا شـب ميلاد آمد
جان بگيريد به کف حضرت سجاد آمد
*****
سوره ي نـور حسين بـن علـي سيمـايش
دو جهـان شيفته ي حسن جهـان آرايش
چشم مادر به تماشاي جمالش روشن
جـاي گل بوسه ي بابا بـه همه اعضايش
نقش فرقان محمد خط و خال و حسنش
جـاي پيشانـي جبريل به خاک پايش
شجـر نـور بــود آيتــي از جلـوه ي رخ
ملک العرش بـود بنـده و او مولايش
اين همان سوره ي طور است و کتاب مستور
که بـود قـلب حسين بن علي سينايش
پاي داوود پيمبـر بـه زمين مي چسبد
گـر بـه هنگـام تضـرع شنود آوايش
نور بر عرش کند سر ز مناجات شبش
روح بخشـد بر وي با دم روح افزايش
پاي تا سر قـد و بـالاي علي را بيند
چشم بابا بـه تمـاشاي قد و بالايش
معني پنج کتاب است نهان در نفسش
چـارده سـوره ي نـور است رخ زيبايش
به جـلال و شـرف و قدر ندارد همتا
در همه عالم چون خالق بيهمتايش
نه عجب عالم اگر گردد فرمانبر او
ابر بـارد بـه منـاجات غـلام در او
*****
روي او مصحف قدر و شرفش پيغمبر
گوهـر چـار يـم نـور و يـم هفت گهـر
استـلام حجـرش کـور کند چشم هشام
کعبـه دور سـر او گـردد بـا حجر و حجر
ميتـوان در غل و زنجيـر بگيرد چو علي
بــا دو انـگشت يـداللّهــي در از خيبــر
کـرم و جــود بـود سائــل پشـت در او
شـرف و قـدر به خـاک قـدمش آرد سر
حلقه ي سلسلـه در حلقـه ي فرمان وي است
سنـگ بـر لـب بامنــد از او فرمــان بر
اين خليلي است که با هر سخنش بت شکند
احتياجش نه بـه دست است نه بازو نه تبر
اوست آن بنده که چون پاي نهد در محراب
در نمـاز شبش از هـوش رود مـرغ سحر
اين توانمند خطيبي است که در مسجد شام
بر سـر تخت ستـم بشکنـد از خصم، کمر
اين رسولي است که بوده است چهل معراجش
سـوي معبـود بــه دنبـال سـر پـاک پدر
چه روي ناقه ي عريـان چه به ويرانه ي شام
اين امام است امام است امام است امام
*****
اين امامي است که همگام امام شهداست
پدر حلم و رضا و پسـر خـون خداست
موج در موج بـود لنگـر کشتـي نجات
گام در گام همه شعله ي مصباح هداست
در عنايت کمـي از کفه ي جـودش عالم
در حقيقت نمي از قطره ي علمش درياست
طاعت خلق سماوات و زمين بي مهرش
به خـدا روز قيـامت سنـد بي امضاست
اين خدا نيست خدا نيست خدا ميداند
طلعت غيـب در آيينـه ي رويش پيـداست
بــيجهت سـدِّ رهِ زائــر او گرديدنـد
حـرم حضـرت سجاد، بقيـع دل ماست
اين عليبنحسين است که با فريادش
همه جا کرببلا و همه دم عاشوراست
تـا خدايي خداونـد، امـام است به خلق
بـه خدايـي خدايي که جهان را آراست
«ميثما!» از سخن مدح، فراتر خوانش
اين کتابي است که هرگز نبود پايانش
*****باز در بحر ولايت گهري پيدا شد
ابر، يک سو شد و قرص قمري پيدا شد
گلشن عشـق و اميـدِ پسـر فاطمه را
الّه الّه! چــه مبـارک ثمـري پيدا شد
يکصدا خنده زنان اهل سماوات و زمين
همـه گفتنـد حسين دگـري پيـدا شد
يا حسين اي پسر فاطمه چشمت روشن
ذکر و تسبيح و دعا را پدري پيـدا شد
يم توحيد به جوش آمد و در دامن آن
صدفي گشت عيان و گهري پيـدا شد
همه خوبان جهان يکسره کردند اقرار
که ز خوبان جهان خوبتري پيدا شد
روي حق روي نبي روي امامان يکسر
همـه در صورت زيبـا پسري پيدا شد
مژده اي اهـل تـولا شـب ميلاد آمد
جان بگيريد به کف حضرت سجاد آمد
*****
سوره ي نـور حسين بـن علـي سيمـايش
دو جهـان شيفته ي حسن جهـان آرايش
چشم مادر به تماشاي جمالش روشن
جـاي گل بوسه ي بابا بـه همه اعضايش
نقش فرقان محمد خط و خال و حسنش
جـاي پيشانـي جبريل به خاک پايش
شجـر نـور بــود آيتــي از جلـوه ي رخ
ملک العرش بـود بنـده و او مولايش
اين همان سوره ي طور است و کتاب مستور
که بـود قـلب حسين بن علي سينايش
پاي داوود پيمبـر بـه زمين مي چسبد
گـر بـه هنگـام تضـرع شنود آوايش
نور بر عرش کند سر ز مناجات شبش
روح بخشـد بر وي با دم روح افزايش
پاي تا سر قـد و بـالاي علي را بيند
چشم بابا بـه تمـاشاي قد و بالايش
معني پنج کتاب است نهان در نفسش
چـارده سـوره ي نـور است رخ زيبايش
به جـلال و شـرف و قدر ندارد همتا
در همه عالم چون خالق بيهمتايش
نه عجب عالم اگر گردد فرمانبر او
ابر بـارد بـه منـاجات غـلام در او
*****
روي او مصحف قدر و شرفش پيغمبر
گوهـر چـار يـم نـور و يـم هفت گهـر
استـلام حجـرش کـور کند چشم هشام
کعبـه دور سـر او گـردد بـا حجر و حجر
ميتـوان در غل و زنجيـر بگيرد چو علي
بــا دو انـگشت يـداللّهــي در از خيبــر
کـرم و جــود بـود سائــل پشـت در او
شـرف و قـدر به خـاک قـدمش آرد سر
حلقه ي سلسلـه در حلقـه ي فرمان وي است
سنـگ بـر لـب بامنــد از او فرمــان بر
اين خليلي است که با هر سخنش بت شکند
احتياجش نه بـه دست است نه بازو نه تبر
اوست آن بنده که چون پاي نهد در محراب
در نمـاز شبش از هـوش رود مـرغ سحر
اين توانمند خطيبي است که در مسجد شام
بر سـر تخت ستـم بشکنـد از خصم، کمر
اين رسولي است که بوده است چهل معراجش
سـوي معبـود بــه دنبـال سـر پـاک پدر
چه روي ناقه ي عريـان چه به ويرانه ي شام
اين امام است امام است امام است امام
*****
اين امامي است که همگام امام شهداست
پدر حلم و رضا و پسـر خـون خداست
موج در موج بـود لنگـر کشتـي نجات
گام در گام همه شعله ي مصباح هداست
در عنايت کمـي از کفه ي جـودش عالم
در حقيقت نمي از قطره ي علمش درياست
طاعت خلق سماوات و زمين بي مهرش
به خـدا روز قيـامت سنـد بي امضاست
اين خدا نيست خدا نيست خدا ميداند
طلعت غيـب در آيينـه ي رويش پيـداست
بــيجهت سـدِّ رهِ زائــر او گرديدنـد
حـرم حضـرت سجاد، بقيـع دل ماست
اين عليبنحسين است که با فريادش
همه جا کرببلا و همه دم عاشوراست
تـا خدايي خداونـد، امـام است به خلق
بـه خدايـي خدايي که جهان را آراست
«ميثما!» از سخن مدح، فراتر خوانش
اين کتابي است که هرگز نبود پايانش
*****
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ ساعت 2:21 توسط مهدی سروری
|