سلام عالم خلقت سلام داور من
به روح پاک بنـات و بنين و شوهـر من
منـم صحيفـه ي تاريـخ عمـر ختـم رسل
که غرق بوسـه ي پيغمبر است کوثـر مـن
وجـود مـن ز ازل تشنـه ي محمّـد بــود
که شد شراب وصالش نصيب ساغر من
اميــن وحـــي الهــي ســلام آورده
به سـوي مـن ز خداوندگـار اکبـر من
سلام من به محمّد سلام من به علي
سلام هر دو به جـان و تـن مطهـر من
به وصف منزلتم نـزد مصطفي اين بس
که روح بين دو پهلوي اوست دختر من
زهي به بخت بلندم که عقل کل فرمود
خديجه مونس من بود و يار و ياور من
درسـت «امّ‌ابيهــا» اگـر شـود تفسيـر
يقين کنيد که اين دختر است مادر من
بـراي يـاري منجـي خلـق عالـم بـود
هماره کوچه و صحرا و دشت، سنگر من
ز چـارسو سپـر جـان مصطفـي گشتم
چه غم اگر شکند سنگ دشمنان سر من
به گـرد روي محمّد چـو گرد گرديـدم
که شد غبار ره او بـه چهـره زيـور من
هميـن نـه جامـه ي پيغمبرم کفن گرديد
به دست رحمت او دفن گشت پيکر من
از اين مقام چه برتر؟ علي است دامادم
علي که هست زعيم و امام و رهبر من  
اگـر چـه آمـده پامـال، حـرمت حرمم
فرشته بوسه گذارد به خـاک مقبـر من
زميـن مکـه بــود شـرح پايـداري‌هـا
حجـاز پـر ز نفس‌هـاي روح‌پـرور من
من آن نکو‌ صدف پاک ‌عصمتم که بود
تمـام هستـي پروردگـار، گوهــر مـن
در آسمـان نبـوّت کنــار ختـم رسـل
فراتر است ز خورشيد و مـاه، اختر من
شبي که روي نهادم به سوي خانه ي بخت
پـر از ملائکـه گرديـد فرش معبر من
ز آفتـاب دمــد بـوي لالـه و ريحـان
اگر به حشر فتد سايه‌اي ز معجـر من
عجيب نيست که با اين جلال، جبرائيل
هـزار مرتبـه زانـو زنــد بـرابـر مــن
به بيت ختم رسل مـادر بتـول شـدن
شرافتي است که هرگـز نبود باور من
نشان بوسه ي من روي صورت زهرا
نشان بوسه ي زهـرا بـود بـه منظـر من
فروغ فاطمـه از پـاي تـا سـرم تابيـد
شبي که عطر محمّد گرفت بستر من
دهنـد دست به دست خـداي عـزّوجلّ
اگـر ملائکـه کوبنـد حلقـه بـر در من
ادب کنند و دو زانو، همـه جلوس کنند
زنـان ديگـر ختم رسـل به محضر من
سرشک چشم رسول خدا چو باران ريخت
بـه جـاي لالـه سـر تـربت معطـر من
فراتـر است ز عـرش وسيع‌تر ز سپهـر
به چشم اهـل نظـر، خانـه ي محقـر من
هزار حيف که با ارتحال من به بهشت
غريب گشت محمّد، يگانـه همسر من
بهشت من نه بهشت است بلکه آنجا بود
که مي‌نشست محمّد ز مهـر در بر من
ز قول نافـذ ختم رسل بگـو  «ميثم»
خديجـه آمــده صديقــه ي مکـرر مـن