همسنگر بي مثل و مانندم خديجه
بر عشق تو يک عمر پابندم خديجه
اي در تمام عرصه ها سنگ صبورم
اي ياور ديرينه ام کوه غرورم
اي تکيه گاه شانه ي زخمي احمد
اي هر قدم تصديق تو يار محمد
شد پشت گرمي ام هميشه همت تو
ترويج دين آغاز شد با ثروت تو
سرمايه ي اصليِ آئين پيمبر
مال حلالت بوده و شمشير حيدر
تو اولين زن در ديار مسلميني
منصوب حق بر نام ام المومنيني
تو پا به پايم درد و محنت مي کشيدي
بار رسالت را به دوشت مي کشيدي
تو آبروي سرزمين هاي حجازي
هم سفره ي من بوده اي در عشق بازي
تو حامي زحمت کش دين خدائي
تنها پرستار مناجات حرائي
در مهرباني و وفا غوغا تو هستي
الگوي همسرداري زهرا تو هستي  
حالا دگر گيسو سپيد و قد کماني
در هر نوائي اشهد خود را بخواني
دستان پر مهر تو ديگر پينه بسته
گرد غريبي بر سر و رويت نشسته
هي پلک هاي بسته را وا مي کني تو
رخسار زهرا را تماشا مي کني تو
در اين ديار بي کسي جان مي سپاري
سر روي خاک سرد قبرستان گذاري
تو واسطه کردي به سويم دخترت را
تا بين پيراهن بپيچم پيکرت را
بر آبرويت حق درِ رحمت گشوده
از آسمان بهرت کفن نازل نموده
اما کجائي تا ببيني نورِ ديده
در کربلا يک پيکري را سر بريده