اي پسر اول شير خدا
اي پسر اول شير خدا
اي بـه حسين بن علـي مقتدا
کـل محمّـد! و تمـام علـي!
بـر قد و بـالات سلام علـي
تمــام قـد، آينــه ي کبـريــا
مــدال دوش خاتــمالانبيـا
تجسـم جمـال سـرّ و علـن!
کريـم آل فاطمـه يـا حسـن
چشـم خدا محو تمـاشاي تو
ارض و سما غرق تجلاي تو
طلعـت زيبات حسن در حسن
بلکه سراپـات حسن در حسن
روي تـو تفسيـر تبـارک شده
ماه صيام از تـو مبـارک شده
ماه خـدا عـاشق شبهاي تو
روزه گشوده است ز لبهاي تو
مدح تو شـد زينت لـوح و قلم
بيـن امامـان بـه کـرامت علم
مظهر حسن ذوالجلالي حسن
چــارده آيينـه جمـالي حسن
مـاه ســر شـانــه ي پيغمبــري
مصـحف روي سينـه ي حيـدري
مدح تو وحي خالق سرمد است
خواندن آن به عهده ي احمد است
جود و کرم هماره پابست توست
دست کرامت خدا دست توست
دانش کل، قطـرهاي از علم تو
خصـم، خجـالت زده ي حلــم تو
ســلام بـر دسـت يداللّهـيات
بــه ذوالفقــار اســداللّهـيات
خلق و مرامت همـه پيغمبـري
بـازوي خيبـرشکـنت حيـدري
سکوت تو رمز پيام حسين
صلح تو منشور قيام حسين
از طـرف داور جــان آفـرين
بـر تـو و استقـامتت آفـرين
صبر تو سنگي شد و آمد فرود
بر سر خصم اي به سکوتت درود
ســلام بـر تيـغ شرربـار تو
جنگ جمـل شاهد پيکار تو
دست تو دست علي مرتضاست
اشاره ي چشم تـو خيبر گشاست
چـو ذوالفقار از کمـر بـرآري
کـم از علـي مرتضـي نـداري
تو در شجاعت پدري يا حسن
او حسن و تو حيدري يا حسن
تـو و علي دو بـازوي خداييد
همدم و همسنگر و هم صداييد
علي تو، زهرا تو، پيمبر تويي
وارث ذوالفقـار حيــدر تويي
فاتح پيکار جمل کيست؟ تو
حيدر کرار جمل کيست؟ تو
فتنه چو با تيغ تو شد رو به رو
خورد زميـن بـا شتر سرخ مو
طريق فتح را تو طي کرده اي
ناقه ي فتنـه را تو هي کرده اي
عجب ندارم اي علي را سليل
تيغ به دست تو دهد جبرييل
روا بود به وصف تو يا حسن
نـداي «لافتـي الا حسـن»
اي که بقيع دل ما قبر توست
شجاعت برتر تو صبر توست
تـو پسـر اصبـر صابــريني
تو آسمـان وحـي در زميني
تو شهريار دستبسته ديدي
تو گوشـواره ي شکسته ديدي
تو وارث غريبــي حيـدري
تو شاهـد شهـادت مـادري
تو شاهد قتل بـرادر شـدي
به کودکي عصاي مادر شدي
اي دل شب نهان ز چشم همه
مشيــع جنــازه ي فاطمـه!
با چه گنه حق تو غصب کردند؟
خصم تو را جاي تو نصب کردند
اي همه شب خون جگر قوت تو
تيـر کجـا و تـن و تابـوت تـو
اي بـه تـو دائـم شـده آزارهـا
جور زمان کشتـه تـو را بارهـا
بعـد نبـي دست عـدو بـاز شد
قتـل تـو از کودکـي آغـاز شد
هر شب و هر روز چه شد با دلت؟
بعـد همـه يـار تـو شـد قاتلت
بـه گريـه ي زينـب کبـرا قسـم
بـه چـادر خاکـي زهـرا قسـم
بـار دگـر هـم کـرم آغـاز کن
در به روي «ميثم» خود باز کن
اي بـه حسين بن علـي مقتدا
کـل محمّـد! و تمـام علـي!
بـر قد و بـالات سلام علـي
تمــام قـد، آينــه ي کبـريــا
مــدال دوش خاتــمالانبيـا
تجسـم جمـال سـرّ و علـن!
کريـم آل فاطمـه يـا حسـن
چشـم خدا محو تمـاشاي تو
ارض و سما غرق تجلاي تو
طلعـت زيبات حسن در حسن
بلکه سراپـات حسن در حسن
روي تـو تفسيـر تبـارک شده
ماه صيام از تـو مبـارک شده
ماه خـدا عـاشق شبهاي تو
روزه گشوده است ز لبهاي تو
مدح تو شـد زينت لـوح و قلم
بيـن امامـان بـه کـرامت علم
مظهر حسن ذوالجلالي حسن
چــارده آيينـه جمـالي حسن
مـاه ســر شـانــه ي پيغمبــري
مصـحف روي سينـه ي حيـدري
مدح تو وحي خالق سرمد است
خواندن آن به عهده ي احمد است
جود و کرم هماره پابست توست
دست کرامت خدا دست توست
دانش کل، قطـرهاي از علم تو
خصـم، خجـالت زده ي حلــم تو
ســلام بـر دسـت يداللّهـيات
بــه ذوالفقــار اســداللّهـيات
خلق و مرامت همـه پيغمبـري
بـازوي خيبـرشکـنت حيـدري
سکوت تو رمز پيام حسين
صلح تو منشور قيام حسين
از طـرف داور جــان آفـرين
بـر تـو و استقـامتت آفـرين
صبر تو سنگي شد و آمد فرود
بر سر خصم اي به سکوتت درود
ســلام بـر تيـغ شرربـار تو
جنگ جمـل شاهد پيکار تو
دست تو دست علي مرتضاست
اشاره ي چشم تـو خيبر گشاست
چـو ذوالفقار از کمـر بـرآري
کـم از علـي مرتضـي نـداري
تو در شجاعت پدري يا حسن
او حسن و تو حيدري يا حسن
تـو و علي دو بـازوي خداييد
همدم و همسنگر و هم صداييد
علي تو، زهرا تو، پيمبر تويي
وارث ذوالفقـار حيــدر تويي
فاتح پيکار جمل کيست؟ تو
حيدر کرار جمل کيست؟ تو
فتنه چو با تيغ تو شد رو به رو
خورد زميـن بـا شتر سرخ مو
طريق فتح را تو طي کرده اي
ناقه ي فتنـه را تو هي کرده اي
عجب ندارم اي علي را سليل
تيغ به دست تو دهد جبرييل
روا بود به وصف تو يا حسن
نـداي «لافتـي الا حسـن»
اي که بقيع دل ما قبر توست
شجاعت برتر تو صبر توست
تـو پسـر اصبـر صابــريني
تو آسمـان وحـي در زميني
تو شهريار دستبسته ديدي
تو گوشـواره ي شکسته ديدي
تو وارث غريبــي حيـدري
تو شاهـد شهـادت مـادري
تو شاهد قتل بـرادر شـدي
به کودکي عصاي مادر شدي
اي دل شب نهان ز چشم همه
مشيــع جنــازه ي فاطمـه!
با چه گنه حق تو غصب کردند؟
خصم تو را جاي تو نصب کردند
اي همه شب خون جگر قوت تو
تيـر کجـا و تـن و تابـوت تـو
اي بـه تـو دائـم شـده آزارهـا
جور زمان کشتـه تـو را بارهـا
بعـد نبـي دست عـدو بـاز شد
قتـل تـو از کودکـي آغـاز شد
هر شب و هر روز چه شد با دلت؟
بعـد همـه يـار تـو شـد قاتلت
بـه گريـه ي زينـب کبـرا قسـم
بـه چـادر خاکـي زهـرا قسـم
بـار دگـر هـم کـرم آغـاز کن
در به روي «ميثم» خود باز کن
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 0:58 توسط مهدی سروری
|