خواهم امشب همچو عمه...
خواهم امشب همچو عمه راز دل افشا کنم
کاف و هاء و ياء و عين و صاد را معنا کنم
کاف من کرب و بلا و کربلايم شهر شام
نيمه شب ويرانه را چون عصر عاشورا کنم
آنقدر گيسو پريشان مي کنم تا عاقبت
خون پامال تو اي خون خدا احياء کنم
گر چهل سال است اينجا صبِّ جدم مي کنند
يک شبه با ناله ام اين قوم را رسوا کنم
من چو مادر، احتجاجم احتجاج گريه است
من در اين ره اقتدا بر مادرم زهرا کنم
هاء من از هيئت خلقت حکايت مي کند
واي بر آنکس که از او کج نگاهم را کنم
يک زنا زاده بريده گر سرت بابا حسين
ياء تفسيرم سخن از حضرت يحيي کنم
چون که ديدم نيست تفسيري به عين غير از عطش
نذر کردم تشنه لب جانم به تو اهدا کنم
در بيان آخرين حرفم دگر لالم پدر
حال صاد خطبه ام را با عمل معنا کنم
صاد قتل صبر باشد جمله آثارش نگر
صبر کن تا معجرم آرام از سر وا کنم
صورت نيليّ و گوش و ريشه ي مويم ببين
رخصتي ده تا سخن از ساق هاي پا کنم
اولين کودک که بي حائل لگد خورده منم
نيمه نيمه آه را از سينه ام بالا کنم
زجر مي زد سيلي ام هر لحظه اي مي خواستم
تا به يادت نام زيباي تو را نجوا کنم
بارها با قصد جانم گردنم را مي گرفت
جان به کف قسمت بر اين شد تا تو را پيدا کنم
زير هر ضرب لگد گفتم: عمو عباس کو؟
گوشوارم گم شده ياري کند پيدا کنم
او سواره من پياده هر دو پا پُر آبله
شِکوِه از خار مغيلانِ دل صحرا کنم
نيمي از ره را به گيسويي پريشان آمدم
بعد از آن از دردِ سر شب تا سحر نجوا کنم
کاف و هاء و ياء و عين و صاد را معنا کنم
کاف من کرب و بلا و کربلايم شهر شام
نيمه شب ويرانه را چون عصر عاشورا کنم
آنقدر گيسو پريشان مي کنم تا عاقبت
خون پامال تو اي خون خدا احياء کنم
گر چهل سال است اينجا صبِّ جدم مي کنند
يک شبه با ناله ام اين قوم را رسوا کنم
من چو مادر، احتجاجم احتجاج گريه است
من در اين ره اقتدا بر مادرم زهرا کنم
هاء من از هيئت خلقت حکايت مي کند
واي بر آنکس که از او کج نگاهم را کنم
يک زنا زاده بريده گر سرت بابا حسين
ياء تفسيرم سخن از حضرت يحيي کنم
چون که ديدم نيست تفسيري به عين غير از عطش
نذر کردم تشنه لب جانم به تو اهدا کنم
در بيان آخرين حرفم دگر لالم پدر
حال صاد خطبه ام را با عمل معنا کنم
صاد قتل صبر باشد جمله آثارش نگر
صبر کن تا معجرم آرام از سر وا کنم
صورت نيليّ و گوش و ريشه ي مويم ببين
رخصتي ده تا سخن از ساق هاي پا کنم
اولين کودک که بي حائل لگد خورده منم
نيمه نيمه آه را از سينه ام بالا کنم
زجر مي زد سيلي ام هر لحظه اي مي خواستم
تا به يادت نام زيباي تو را نجوا کنم
بارها با قصد جانم گردنم را مي گرفت
جان به کف قسمت بر اين شد تا تو را پيدا کنم
زير هر ضرب لگد گفتم: عمو عباس کو؟
گوشوارم گم شده ياري کند پيدا کنم
او سواره من پياده هر دو پا پُر آبله
شِکوِه از خار مغيلانِ دل صحرا کنم
نيمي از ره را به گيسويي پريشان آمدم
بعد از آن از دردِ سر شب تا سحر نجوا کنم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 2:20 توسط مهدی سروری
|