اي واي بر اسيري کز ياد رفته باشد
دنبال او شب تار صياد رفته باشد
يک زخم بر دو گونه يک چشم نيم بسته
از زجر يادگاري يک دنده شکسته
فهميده ام در اين شهر معناي سيري ام را
از ضرب دست خوردم دندان شيري ام را
نامحرمي که با خود ديشب سر تو را داشت
وقتي به گوش من زد انگشتر تو را داشت
طفلي که خنده مي زد بر اين لباس پاره
او گوشوار من داشت من زخم گوشواره
من خار مي کشيدم با ناخني شکسته
او با گل سر من گيسوي خويش بسته
وقتي که شعله افتاد از بام روي معجر
نگذاشت ساربان تا بردارم آتش از سر
من باز ماندم از درد از فرط ناتواني
او رفت و پيش پايم انداخت تکه ناني
من سخت باز کردم انگشت کوچکم را
او رفت و بين دستش ديدم عروسکم را
ديشب که خواب رفتم يک بار بي عمويم
زنجير دست و پايم پيچيد بر گلويم
از کوفه آمدي و سنگ صبور داري
رنگ محاسنت زرد بوي تنور داري
اي سر بيا که مُردم از دختران شامي
از خنده هاي کوفي از خنده هاي شامي
اي کاش پاي حلقت مي مُرد دختر تو
آري هنوز گرم است رگ هاي حنجر تو