‏گناهي از تمام کوه ها سنگين تر آوردم
عزيز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم
من آن حرم کز اول خويش را سد رهت کردم
تو را در اين زمين بين هزاران لشکر آوردم
به جاي دسته گل با دست خالي آمدم اما
‏دلي صد پاره تر از لاله هاي پرپر آوردم
‏نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت
ولي بر خنجر خشکيده ات چشم تر آوردم
غبارم كن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان
‏فدايم کن که در ميدان ايثارت سر آوردم
‏سرشك خجلت از چشمم چو باران بر زمين ريزد
زبان عذر خواهي بر علي اکبر آوردم
همين ساعت که بر من يک نظر از لطف افكندي
‏به خود باليدم و مانند فطرس پر بر آوردم
بده اذنم که خم گردم، ببوسم دست عباست
‏که روي عجز بر آن يادگار حيدر آوردم
چه غم گر جرم من از کوه سنگين تر بود «ميثم»
كه سر بر آستان عترت پيغمبر آوردم