اي رهبر احرار! من ...
اي رهبر احرار! من حر شمايم
هــرچنـد بــا بيگانـه بـودم، آشنـايم
تو در کرم چون جد خود پيغمبر استي
تو در بـه روي دشمن خود هم نبستي
شـرمنــده از اولاد زهـــراي بتـــولم
مـردودم امــا ميکنــد لطفـت قبولم
روزي که چون خاري به راهت سبز گشتم
گويـي دوبـاره بـا نگـاهت سبز گشتم
هـم سوختي از برق حسنت حاصلم را
هـم بـا نگاه خشم خـود بردي دلم را
بـاغ وجــودم را حسيـن آبـاد کـردي
يکـدم اسيــرم کـردي و آزاد کـردي
آن روز ديــدم مظهــر عفــو خــدايي
چشمت به من ميگفت: حر! تو حر مايي!
زنجيــر ذلـت را ز اعضــايـم گشـودي
افسـوس! اي مـولا ندانستـم کـه بودي
ديگـر وجـودم غــرق در نـور خـدا بود
در بين دشمن هـم دلم پيش شمـا بود
يـا يـک نگـاه خشـم، هستم را گـرفتي
آنجـا نفهميـدم کــه دستــم را گرفتي
اکنون که چشم خويش را وا کردم امروز
خـود را در آغـوش تو پيـدا کردم امروز
هــرچنـد بــا بيگانـه بـودم، آشنـايم
تو در کرم چون جد خود پيغمبر استي
تو در بـه روي دشمن خود هم نبستي
شـرمنــده از اولاد زهـــراي بتـــولم
مـردودم امــا ميکنــد لطفـت قبولم
روزي که چون خاري به راهت سبز گشتم
گويـي دوبـاره بـا نگـاهت سبز گشتم
هـم سوختي از برق حسنت حاصلم را
هـم بـا نگاه خشم خـود بردي دلم را
بـاغ وجــودم را حسيـن آبـاد کـردي
يکـدم اسيــرم کـردي و آزاد کـردي
آن روز ديــدم مظهــر عفــو خــدايي
چشمت به من ميگفت: حر! تو حر مايي!
زنجيــر ذلـت را ز اعضــايـم گشـودي
افسـوس! اي مـولا ندانستـم کـه بودي
ديگـر وجـودم غــرق در نـور خـدا بود
در بين دشمن هـم دلم پيش شمـا بود
يـا يـک نگـاه خشـم، هستم را گـرفتي
آنجـا نفهميـدم کــه دستــم را گرفتي
اکنون که چشم خويش را وا کردم امروز
خـود را در آغـوش تو پيـدا کردم امروز
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 0:45 توسط مهدی سروری
|