اگر چه پاي فراق تو ...
اگر چه پاي فراق تو پيرتر گشتم
مرا ببخش عزيزم که زنده برگشتم
شبيه شعله شمعي اسير سوسويم
رسيده ام سر خاکت ولي به زانويم
بيا که هر دو بگرييم جاي يکديگر
براي روضه مان در عزاي يکديگر
من از گلوي تو نالم... تو هم ز چشم ترم
من از جبين تو گريم... تو هم به زخم سرم
من از اصابت آن سنگ هاي بي احساس
و از نگاه يتيمت به نيزه عباس
بر آن صداي ضعيفت بر اين نفس زدنم
براي چاک لبانت به جاي جاي تنم
من از شکستن آن ابروي جدا از هم
تو از جسارت آن دست هاي نامحرم
به زخم کاري نيزه که بازي ات ميداد
به نقش هاي کبودي که بر تنم افتاد
همين بس است بگويم که زخم تسکين است
و گوش هاي من از ضرب دست سنگين است
چهل شب است که با کودکان نخوابيدم
چهل شب است که از خيزران نخوابيدم
چهل شب است نه انگار چهار صد سال است...
...هنوز پيکر تو در ميان گودال است
هنوز گرد تنت ازدحام مي بينم
به سمت خيمه نگاه حرام مي بينم
هر آن چه بود کشيده ز پيکرت بردند
مرا ببخش که دير آمدم سرت بردند
مرا ببخش نبودم سر تو غارت شد
کنار مادرم انگشتر تو غارت شد
مرا ببخش عزيزم که زنده برگشتم
شبيه شعله شمعي اسير سوسويم
رسيده ام سر خاکت ولي به زانويم
بيا که هر دو بگرييم جاي يکديگر
براي روضه مان در عزاي يکديگر
من از گلوي تو نالم... تو هم ز چشم ترم
من از جبين تو گريم... تو هم به زخم سرم
من از اصابت آن سنگ هاي بي احساس
و از نگاه يتيمت به نيزه عباس
بر آن صداي ضعيفت بر اين نفس زدنم
براي چاک لبانت به جاي جاي تنم
من از شکستن آن ابروي جدا از هم
تو از جسارت آن دست هاي نامحرم
به زخم کاري نيزه که بازي ات ميداد
به نقش هاي کبودي که بر تنم افتاد
همين بس است بگويم که زخم تسکين است
و گوش هاي من از ضرب دست سنگين است
چهل شب است که با کودکان نخوابيدم
چهل شب است که از خيزران نخوابيدم
چهل شب است نه انگار چهار صد سال است...
...هنوز پيکر تو در ميان گودال است
هنوز گرد تنت ازدحام مي بينم
به سمت خيمه نگاه حرام مي بينم
هر آن چه بود کشيده ز پيکرت بردند
مرا ببخش که دير آمدم سرت بردند
مرا ببخش نبودم سر تو غارت شد
کنار مادرم انگشتر تو غارت شد
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 0:23 توسط مهدی سروری
|