بالم شكسته، از پرم ...
بالم شكسته، از پرم چيزي نگويم
از كوچ پر دردسرم چيزي نگويم
طوفان سختي باغ مان را زير و رو كرد
از لاله هاي پرپرم چيزي نگويم
حق مي دهم نشناسي ام؛ اما برادر
از آن چه آمد بر سرم، چيزي نگويم
وقت وداعِ آخرت، عالم به هم ريخت
از شيون اهل حرم چيزي نگويم
آتش گرفتن گر چه رسم و سنت ماست
از دامن شعله ورم چيزي نگويم
بگذار سر بسته بماند روضه هايم
از ماجراي معجرم چيزي نگويم
كم سوتر از چشمان من، چشمان زهراست
از گريه هاي مادرم چيزي نگويم
آن صحنه هاي سهمگين يادم نرفته
افتادنت از روي زين يادم نرفته
*****
از نعل اسب و بوريا چيزي نگويم
از آن غروب پر بلا چيزي نگويم
در عصر عاشورا النگوهام گم شد
از غارت خلخال ها چيزي نگويم
گفتم به تو انگشترت را در بياور!
از ساربان بي حياء چيزي نگويم
در كوچه هاي كوفه ناموست زمين خورد
اصلاً شبيه مجتبي؛ چيزي نگويم
شهر علي نشناخت بانوي خودش را
از جامه هاي نخ نما چيزي نگويم
شاگردهايم سنگ بارانم نمودند
از چهره هاي آشنا چيزي نگويم
بي آبروها! چادرم را پس ندادند
از اين به بعد روضه را... چيزي نگويم
اي خيزران خورده، لبم بي حس تر از توست
از خاك برخيز و بگو كه اين سر از توست؟
*****
از خاطراتم همسفر چيزي نگويم
حتي كمي هم مختصر چيزي نگويم
منزل به منزل، محملم در تيررس بود
از سنگ هاي خيره سر چيزي نگويم
از درد پهلو لحظه اي خوابم نمي برد
از گريه هايم تا سحر چيزي نگويم
من در مدينه طشت ديدم، سر نديدم!
از كاخ شام و طشت زر چيزي نگويم
طفلي سكينه داشت جان مي داد از ترس
دق مي كنم اين بار اگر چيزي نگويم
ديدم كه ملعون تر از آن شامي، يزيد است
از جمله ي - باشد ببر- چيزي نگويم
شرمنده ام كه درد و دل كردم برادر
بي تو چگونه خانه برگردم برادر
*****
از كوچ پر دردسرم چيزي نگويم
طوفان سختي باغ مان را زير و رو كرد
از لاله هاي پرپرم چيزي نگويم
حق مي دهم نشناسي ام؛ اما برادر
از آن چه آمد بر سرم، چيزي نگويم
وقت وداعِ آخرت، عالم به هم ريخت
از شيون اهل حرم چيزي نگويم
آتش گرفتن گر چه رسم و سنت ماست
از دامن شعله ورم چيزي نگويم
بگذار سر بسته بماند روضه هايم
از ماجراي معجرم چيزي نگويم
كم سوتر از چشمان من، چشمان زهراست
از گريه هاي مادرم چيزي نگويم
آن صحنه هاي سهمگين يادم نرفته
افتادنت از روي زين يادم نرفته
*****
از نعل اسب و بوريا چيزي نگويم
از آن غروب پر بلا چيزي نگويم
در عصر عاشورا النگوهام گم شد
از غارت خلخال ها چيزي نگويم
گفتم به تو انگشترت را در بياور!
از ساربان بي حياء چيزي نگويم
در كوچه هاي كوفه ناموست زمين خورد
اصلاً شبيه مجتبي؛ چيزي نگويم
شهر علي نشناخت بانوي خودش را
از جامه هاي نخ نما چيزي نگويم
شاگردهايم سنگ بارانم نمودند
از چهره هاي آشنا چيزي نگويم
بي آبروها! چادرم را پس ندادند
از اين به بعد روضه را... چيزي نگويم
اي خيزران خورده، لبم بي حس تر از توست
از خاك برخيز و بگو كه اين سر از توست؟
*****
از خاطراتم همسفر چيزي نگويم
حتي كمي هم مختصر چيزي نگويم
منزل به منزل، محملم در تيررس بود
از سنگ هاي خيره سر چيزي نگويم
از درد پهلو لحظه اي خوابم نمي برد
از گريه هايم تا سحر چيزي نگويم
من در مدينه طشت ديدم، سر نديدم!
از كاخ شام و طشت زر چيزي نگويم
طفلي سكينه داشت جان مي داد از ترس
دق مي كنم اين بار اگر چيزي نگويم
ديدم كه ملعون تر از آن شامي، يزيد است
از جمله ي - باشد ببر- چيزي نگويم
شرمنده ام كه درد و دل كردم برادر
بي تو چگونه خانه برگردم برادر
*****
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 0:24 توسط مهدی سروری
|