تو را ملول و پريشان و ...
تو را ملول و پريشان و خسته مي بينم
کنار بستر خود دل شکسته مي بينم
به دوش توست پس از من رسالتي سنگين
چرا وجود تو را سخت خسته مي بينم
تو نور چشم مني، دخترم! تو را چون ماه
ميان هاله اي از غم، نشسته مي بينم
بهار باغ من! اي عمر تو چو گل کوتاه
کتاب عمر تو را زود بسته مي بينم
اگر چه غرق غمي، چون غمت غم دين است
تمام عمر کمت را خجسته مي بينم
هر آن چه را که پس از اين وداع خواهي ديد
ز پشت ديده ي در خون نشسته مي بينم
ميان دود و شرار و هجوم اهل ستم
تو را صنوبر پهلو شکسته مي بينم
تمام جان «وفائي» ز ناله پُر شده است
که بند بند دلش را گسسته مي بينم
کنار بستر خود دل شکسته مي بينم
به دوش توست پس از من رسالتي سنگين
چرا وجود تو را سخت خسته مي بينم
تو نور چشم مني، دخترم! تو را چون ماه
ميان هاله اي از غم، نشسته مي بينم
بهار باغ من! اي عمر تو چو گل کوتاه
کتاب عمر تو را زود بسته مي بينم
اگر چه غرق غمي، چون غمت غم دين است
تمام عمر کمت را خجسته مي بينم
هر آن چه را که پس از اين وداع خواهي ديد
ز پشت ديده ي در خون نشسته مي بينم
ميان دود و شرار و هجوم اهل ستم
تو را صنوبر پهلو شکسته مي بينم
تمام جان «وفائي» ز ناله پُر شده است
که بند بند دلش را گسسته مي بينم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ ساعت 1:16 توسط مهدی سروری
|