اي شيعه شب نشاط و...
اي شيعه شب نشاط و شور است
لبخند بزن گه سرور است
يک بار دگر مدينه ي عشق
غرق طرب و نشاط و شور است
زين آينه ي شعور و دانش
آئينه ي روشني ز نور است
از جلوه ي نور علم و تقوا
يثرب به خدا که رشک طور است
گر آمده فصل شور و شادي
گر غم ز دل همه به دور است
احيــاگــر ديــن و مکتب آمد
اي شيعه رئيس مذهب آمد
*****
آمد به همه سرور بخشد
شيدائي و شوق و شور بخشد
يا قامت بردباري و علم
يک جان و دلي صبور بخشد
با پرچم دانش و فضيلت
بر خلق جهان شعور بخشد
تاريکي و غم ز دل زدايد
تا آينه اي ز نور بخشد
تا بر همه تشنگان دانش
يک جرعه مي طهور بخشد
احيــاگــر ديــن و مکتب آمد
اي شيعه رئيس مذهب آمد
*****
او آينه ي کمال علم است
او جلوه اي از جلال علم است
بر لوحه ي دانش و فضيلت
سر چشمه ي بي زوال علم است
اين است شرافتش کز احمد
بر سينه ي او مدال علم است
گر طالب فضل و دانشي تو
او رشته ي اتصال علم است
با نغمه ي يا امام صادق
گر بر سر تو خيال علم است
احيــاگــر ديــن و مکتب آمد
اي شيعه رئيس مذهب آمد
*****
گر عشق ورا به سينه داري
گوهر تو در اين خزينه داري
با پرتويي از محبت او
انوار ولا به سينه داري
اي آن که تو را ولايت اوست
يک گوهر بي قرينه داري
گر دست زدي به دامن او
در بحر بلا سفينه داري
اي دوست اگر چنان «وفائي»
شوق سفر مدينه داري
احيــاگــر ديــن و مکتب آمد
اي شيعه رئيس مذهب آمد
*****
لبخند بزن گه سرور است
يک بار دگر مدينه ي عشق
غرق طرب و نشاط و شور است
زين آينه ي شعور و دانش
آئينه ي روشني ز نور است
از جلوه ي نور علم و تقوا
يثرب به خدا که رشک طور است
گر آمده فصل شور و شادي
گر غم ز دل همه به دور است
احيــاگــر ديــن و مکتب آمد
اي شيعه رئيس مذهب آمد
*****
آمد به همه سرور بخشد
شيدائي و شوق و شور بخشد
يا قامت بردباري و علم
يک جان و دلي صبور بخشد
با پرچم دانش و فضيلت
بر خلق جهان شعور بخشد
تاريکي و غم ز دل زدايد
تا آينه اي ز نور بخشد
تا بر همه تشنگان دانش
يک جرعه مي طهور بخشد
احيــاگــر ديــن و مکتب آمد
اي شيعه رئيس مذهب آمد
*****
او آينه ي کمال علم است
او جلوه اي از جلال علم است
بر لوحه ي دانش و فضيلت
سر چشمه ي بي زوال علم است
اين است شرافتش کز احمد
بر سينه ي او مدال علم است
گر طالب فضل و دانشي تو
او رشته ي اتصال علم است
با نغمه ي يا امام صادق
گر بر سر تو خيال علم است
احيــاگــر ديــن و مکتب آمد
اي شيعه رئيس مذهب آمد
*****
گر عشق ورا به سينه داري
گوهر تو در اين خزينه داري
با پرتويي از محبت او
انوار ولا به سينه داري
اي آن که تو را ولايت اوست
يک گوهر بي قرينه داري
گر دست زدي به دامن او
در بحر بلا سفينه داري
اي دوست اگر چنان «وفائي»
شوق سفر مدينه داري
احيــاگــر ديــن و مکتب آمد
اي شيعه رئيس مذهب آمد
*****
+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 15:41 توسط مهدی سروری
|