زمين به لرزه در آمد ...
زمين به لرزه در آمد، شکست کنگره ها
رها شدند خلايق ز بند سيطره ها
شبي که آتش آتشکده فروکش کرد
شبي که خاتمه مي يافت رقص دايره ها
صداي همهمه ي موبدان زرتشتي
هنوز مانده به گوش تمام شب پره ها
شب ولادت فرخنده ي بهاري سبز
شب وفات زمستان سرد دلهره ها
دوباره نور و طراوت به خانه ها آمد
نسيم آمد و وا شد تمام پنجره ها
جهان به يُمن حضورش، بهشتي از برکات
نثار مقدم پر خير و برکتش صلوات
*****
ستاره ها به نگاهي شدند سلمانش
منجّمانِ مسلمانِ برق چشمانش
ز انبياء الهي که رفته تا معراج؟
به غير از او که ملائک شدند حيرانش
مقام بندگي اش را کسي نمي داند
پيمبران اولوالعزم مات ايمانش
بساط ذکر سماوات را به هم مي ريخت
نماز نيمه شب و شور صوت قرآنش
اويس هاي قرن را نديده عاشق کرد
تبسّم لبِ داووديِ غزل خوانش
شفيع روز جزا گشت و حضرت حق داد
به دست پاک محمّد کليد رضوانش
امير و قافله سالار کاروانِ نجات
نثار مقدم پر خير و برکتش صلوات
*****
مسيح مکّه شد و نبض مرده را جان داد
به مرگ دخترکان قبيله پايان داد
خرافه هاي عرب را اسير حکمت کرد
به جاي تيغ جهالت، به عشق ميدان داد
نماز شکر سپيدارها چه ديدن داشت!
همان شبي که سپيده اذان باران داد
نبي ست پير خرابات و ساقي اش حيدر
در ابتدا به علي او شراب عرفان داد
تبسّمش به کسي چون بلال عزّت داد
مسير اصلي دين را نشان انسان داد
چه قدر فاصله مان تا بهشت کمتر شد!
برات مردم ري را به دست سلمان داد
شب تجلّي مهتاب روشن عرصات
نثار مقدم پرخيروبرکتش صلوات
*****
کبوترم نشدم، تا کبوترش باشم
دخيل گنبد سبز و مطّهرش باشم
زمان نداد اجازه که مشق عشق کنم
غلام مسئله آموز منبرش باشم
چه قدر دير رسيدم سر قرار وصال!
چه شد؟ نخواست که عمّار محضرش باشم
قبول، شيعه ي خوبي نبوده ام اصلاً
نشد که حلقه به گوش برادرش باشم
خدا کند که مرا از قلم نيندازد
بهشت مستِ مي جام کوثرش باشم
به حال و روز خودم فکر مي کنم، انگار
قرار بوده که گريان دخترش باشم
شب گرفتن حاجت، زيارت عتبات
نثار مقدم پر خير و برکتش صلوات
*****
رها شدند خلايق ز بند سيطره ها
شبي که آتش آتشکده فروکش کرد
شبي که خاتمه مي يافت رقص دايره ها
صداي همهمه ي موبدان زرتشتي
هنوز مانده به گوش تمام شب پره ها
شب ولادت فرخنده ي بهاري سبز
شب وفات زمستان سرد دلهره ها
دوباره نور و طراوت به خانه ها آمد
نسيم آمد و وا شد تمام پنجره ها
جهان به يُمن حضورش، بهشتي از برکات
نثار مقدم پر خير و برکتش صلوات
*****
ستاره ها به نگاهي شدند سلمانش
منجّمانِ مسلمانِ برق چشمانش
ز انبياء الهي که رفته تا معراج؟
به غير از او که ملائک شدند حيرانش
مقام بندگي اش را کسي نمي داند
پيمبران اولوالعزم مات ايمانش
بساط ذکر سماوات را به هم مي ريخت
نماز نيمه شب و شور صوت قرآنش
اويس هاي قرن را نديده عاشق کرد
تبسّم لبِ داووديِ غزل خوانش
شفيع روز جزا گشت و حضرت حق داد
به دست پاک محمّد کليد رضوانش
امير و قافله سالار کاروانِ نجات
نثار مقدم پر خير و برکتش صلوات
*****
مسيح مکّه شد و نبض مرده را جان داد
به مرگ دخترکان قبيله پايان داد
خرافه هاي عرب را اسير حکمت کرد
به جاي تيغ جهالت، به عشق ميدان داد
نماز شکر سپيدارها چه ديدن داشت!
همان شبي که سپيده اذان باران داد
نبي ست پير خرابات و ساقي اش حيدر
در ابتدا به علي او شراب عرفان داد
تبسّمش به کسي چون بلال عزّت داد
مسير اصلي دين را نشان انسان داد
چه قدر فاصله مان تا بهشت کمتر شد!
برات مردم ري را به دست سلمان داد
شب تجلّي مهتاب روشن عرصات
نثار مقدم پرخيروبرکتش صلوات
*****
کبوترم نشدم، تا کبوترش باشم
دخيل گنبد سبز و مطّهرش باشم
زمان نداد اجازه که مشق عشق کنم
غلام مسئله آموز منبرش باشم
چه قدر دير رسيدم سر قرار وصال!
چه شد؟ نخواست که عمّار محضرش باشم
قبول، شيعه ي خوبي نبوده ام اصلاً
نشد که حلقه به گوش برادرش باشم
خدا کند که مرا از قلم نيندازد
بهشت مستِ مي جام کوثرش باشم
به حال و روز خودم فکر مي کنم، انگار
قرار بوده که گريان دخترش باشم
شب گرفتن حاجت، زيارت عتبات
نثار مقدم پر خير و برکتش صلوات
*****
+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 15:45 توسط مهدی سروری
|