از على بانگ اذان امشب به گوش ما نيامد
مسجد کوفه پُر از جمعيت و مولا نيامد
نخل هاى کوفه مى گريند و مى گويند با هم
آنکه بود از اشک چشمش ‍ آبيار ما نيامد
پير نابيناى مسکينى چنين مى گفت امشب
اى خدا يار من مسکين نابينا نيامد
کودکي با کودکي مي گفت من بي شام خفتم
آنکه بر ما شام مي آورد آمد يا نيامد
دامن مادر گرفته گوشه ى ويرانه طفلى
گويد اى مادر بگو امشب چرا بابا نيامد
با صداي پاي او لب هاي مامي گشته خندان
چشم ما گريان شد و از او صداي پا نيامد
چاه گويد من از آن مولا هزاران راز دارم
رازدارِ در ميان جامعه تنها نيامد
نام مولا گشته ميثم شمع جمع درد مندان
گرچه شب بگذشت و آن ماه جهان آرا نيامد
رفته امشب جانب عُقبا که زهرا را ببيند
زين سبب آن شهريار کشور جان ها نيامد